نوروز از بزرگترین جشن های ایرانیان است که از زمان جمشید جم مرسوم گردیده و قدمتی طولانی دارد و ما کرد ها آن را نوه روژ(نه و روز)می نامیم.بطوریکه از نام این جشن بر می آید زمان آغاز آن روز نو از نخستین ماه سال است و این روز هرمزد نام دارد که نام اهورامزدای پاک است.فروردین ماه متعلق به فروهرهای پاکانست که برای دیدن کسان خود به زمین آمده و پس از مدتی توقف بجای خویش باز می گردند و به همین دلیل است که ایرانیان چند روز پیش از عید خانه های خود را تمیز می کنند تا فروهران آنها را پاک و خرم ببینند.در شب نوروز برای فرخندگی آتش روشن می کنند و بنام هفت امشاسپندان سفره ی هفت سین ترتیب می دهند.
امشاسپندان از سه جزء ا+مش+سپند تشکیل شده که به معنای هفت مقدس جاویدان است.امشاسپندان نام هفت فرشته است که به ترتیب درجه ما آن را آورده ایم:
1.اشا(راستی)2.اردی بهشت یا ارت یشت(ستایش خداوند)3.بهمن یا وهو منه(.نیک سرشت)4.شهریور(شهریاری)5.سپندارمز(مهر و مهبت)ایرانیان در این روز جشنی برگزار می کنند که در اسفند ماه است و اروپاییان آن را ولنتاین می نامند.6.خورداد یا هروتات(رسایی)7.مرداد یا امرتات(جاودانگی).
برخلاف عقیده ی غلطی که خیلی از هموطنان ما دارند ایرانیان آتش پرست نبوده و یکتا پرست بوده اند و حضرت زرتشت پیامبر ایرانی بوده که دارای کتاب مقدس اوستا می باشد و خدای زرتشتیان اهورا مزدا بوده و همچنین حضرت زرتشت صاحب کتاب گاتها می باشد که بصورت شعر مدح خدا گفته شده است.اما فلسفه ی آتش در کیش ایرانیان:
1.همچون آتش پاک و درخشان باش.
2.همانگونه که پیوسته شعله های آتش رو به بالا می رود انسان نیز می باید حرکتش رو به بالا یعنی خدا باشد.
3.همچنان که شعله های آتش رو به پایین نمی رود انسان نیز می بایست رو به بالا بوده و مجذوب خواسته های نفسانی که در پایین هستند نشود.
4.همچنان که آتش چیزهای ناپاک را پاک می کند و خود آلوده نمی شود انسان نیز باید اینگونه باشد.
5.آتش با هرچه برخورد کند آن را درخشان می کند و انسان نیز باید اطرافیانش را از فروغ دانش بهرمند کند.
6.آتش منبع زیبایی و اساس حیات بیقرار است و تا آخرین لحظه ای که روشن است در تکاپو است و انسان نیز باید دست از کوشش برنداشته و در تکاپو باشد.
شه مالی زولفی یاره دیسا له من اثر که ر خه وه ر ژه یاره ئانی دیسا خه وه ر خه وه رکه ر
جاره وه چاوه نه ر گس له دلی من نه ظه ر که ر دلی منی ده رد مه ند دو خوا را ده ر به ده ر که ر
دیسا دلی هه وه س باز غصه را مو بته لا بو تا که ره نگی یاره دی فوری ژه من جدا بو
وه دو وه را ئه و وه ر که ت سه ر له که ویران دانی ئاواره بو وه دو را دیسا ماله من دانی
نه زانم چه یه خازه ژه من دلی هه وه س باز ژه سینگی من پر کشاند چون که فته ره ک که ر په رواز
اوج هه لانی رو له ژور سه فه ر خوه که ر ئاغاز دل نه مایه له ناو دل سا وه یاری دل نه واز
بار الا ها چه بکه م ژه ده س دلی هه وه س باز رو کو یا سه ر هلینم به که مه راز و نیاز
به جز ده ری خانی ته ای خالق چاره ساز یا نگاره وه من گین یا دل به خه ن ژه په ر واز
یه ترسه مه ئاخر ژی ئه و بویسه عه شقه یاره من به کشینه دو خوا را چو منصور سه ری داره
ئه گه ر به وو کو شتن هر رو و هه زار جاره زانم ئه و ده ست ناکشینه ناکا ژه وه نگاره
سا به گه وو وصال دل عه شقه وه نگاره ئه و کوله هه ی نه یی من ده یه له ره دی یاره
تشت نه لشت له دوره من فقط جانه ک من مایه زانم دل وه جانه ژی خه لات ده یه نگاره
ترجمه
نسیم زلف یارم دوباره بر من اثر گذاشت.خبر از یارم آورد و دوباره خبر خبر کرد
یک بار با چشمان نرگس صفت بر دلم نظر افکند و دل دردمند من را در به در کرد.
دوباره دل هوس بازم به غصه مبتلا شد وتا رنگ و روی یار را دید از من جدا شد.
به دنبال او(یار)حرکت کرد و رو به کویر ها حرکت کرد و آواره شد به دنبال یار و خانه ام را ویران کرد.
نمی دانم از من چه می خواهد این دل هوس باز که از سینه ام پر کشید و مانند کبوتری پرواز کرد.
رو با بالا اوج گرفت سفرش را آغاز کرد و به خاطر آن یار دلنواز دل در دلم نمانده است.
خداوندا چه بکنم از دست این دل هوس باز رو به کدام سو بروم و راز و نیاز کنم.
ـجز به درگاه تو ای خالق چاره ساز یا یار را به من برسان یا دلم را از پرواز نگاه دار.
از این می ترسم که آخر به خاطر عشق یار دلم من را مانند منصور(حلاج)من را به سر دار ببرد.
اگر هر روز و هزار بار کشته شود می دانم که دست از نگار نمی کشد.
برای رسیدن به به عشق آن نگار او(دلم)تمام دارو ندارم را به هدر می دهد.
چیزی برایم نگذاشته جز جانم و من می دانم که(دلم) جانم را هم هدیه به نگارم می کند.

روشن جلالی معروف به کور اوغلی از کردهای فیروزه است که بارها نامش در کتب مختلف ذکر شده است.پدرش در دستگاه خانی بزرگ در یکی از شهرهای ترکمنستان اسب ها را نگاهداری می کرده است.یک روز پدر کوراوغلی اسب ها را به کنار رودخانه ای بزرگ می برد و اسب های آبی از آب خارج شده و با اسب های خان جفت گیری می کنند و حاصل آن دو اسب کوچک است که از نظر ظاهری کوتاه قد هستند و برعکس ظاهرشان سرعتی به مانند طوفان داشته اند.یک روز یکی ازدوستان خان به خانه ی او آمده و از خان تقاضای اسب می کند.استبل دار یکی از همان کره اسب ها را برای او می آورد و خان می گوید این کره اسب را ببر و اسبی چالاک بیاور.استبل دار دوباره به استبل رفته و کره اسب دیگر را می آورد و خان که تصور می کند استبل دار او را مسخره می کند دستور می دهد هر دو چشمش را کور کنند.استبل دار از دستگاه خان اخراج می شود و از خان در برابر زحماتش آن دو کره اسب را می گیرد و پس از مدتی فرزند او موسوم به روشن بزرگ می شود و به انتقام پدر بر می خیزد و معروف می شود به کوراوغلی یعنی پسر مرد کور و کره اسب هایش را غیر آت می نامد یعنی به غیر از اسب ها.زمانی که کوراوغلی به هند رفت با زیرکی خود را به اتاق تیلی نگار دختر شاه رساند و تیلی نگار هم در خواب دیده بود که مردی بنام روشن به هندآمده و با او ازدواج می کند.زمانیکه کوراوغلی وارد اتاق تیلی نگار شد تیلی نگار در خواب بود و کوراوغلی با خود گفت اگر به یکباره او را از خواب بیدار کنم از ترس فریاد خواهد زد و به همین دلیل دوتار را کشید و آهنگ خان ملایم را نواخت و تیلی نگار از خواب بیدار شد و گفت تو کیستی؟کوراوغلی گفت من روشن هستم و تیلی نگار از خوشحالی از هوش رفت.وقتی تیلی نگار به هوش آمد گفت روشن تو با چه کسی آمده ای تا من را با خود ببری؟آیا لشکری آورده ای؟کوراوغلی گفت نه و من فقط با اسب خودم امده ام و تو را خواهم برد.تیلی نگار گفت:این چه اسبی است که می تواند من و تو را از محافظان و نگهبانان شهر نجات دهد کوراوغلی گفت فردا به پشت تل بیرون از شهر بیا تا به تو بگویم.روز بعد تیلی نگار از پدر اجازه گرفت واز شهر خارج شد و چون به کنار تل بلند آمد به اسب کورواغلی نگاه کرد و روشن سوار بر اسب شده و در کنار تل بلند با اسب خود جولان داد که این جولان معروف است به آهنگ جولان کوراوغلی که مرحوم حمرا بخشی آن را به زیبایی با دوتار می نواخت.کوراوغلی پس از اینکه کمی با غیر آت جولان داد کمر تیلی نگار را گرفته و او را سوار بر اسب نمود و به سمت ایران حرکت کرد.در راه با دشمنش عیوض رو برو شد و در دشتی با او جنگید و روایت است که در کنار مردابی چنان عیوض را به زمین زد که عیوض تا کمر در گل فرو رفت و در اینجا آهنگ زیبای جنگ نامه ی کوراوغلی نواخته می شود که عیوض می گوید:جنگد باغده باغ اوستایم یعنی و کوراوغلی می گوید مرد بیلان مهمان قدره نه.و این رجز خوانی ها در این جنگ نامه خوانده می شود.داستان کوراوغلی از جمله داستان های بسیار زیبای محلی است که از قدیم توسط بخشی ها نقل می شد و انسان براستی از شنیدن آن سیر نمی شود...
نخست اینکه اینجانب یک مرد می باشم،جوان هستم و هنوز تا ایام کهولت فاصله ی زیادی دارم،اصل و نصب دار می باشم.زیبا نیستم ولی خیلی زشت هم نیستم،عدم زشتی ام به حدی است که بارها در تاریکی مطلق با افراد بسیار زیبا اشتباه گرفته شده ام.دوتا از دندانهای آسیابم خراب است،پدر و مادر فقیری دارم اما آینده ام کاملا درخشان است.دوستدار پروپا قرص خوشکل ها عموما و خدمتکارها خصوصا می باشم،به همه چیز اعتقاد دارم،دوستان خوبی دارم،دوتاشان ادیبند،یکیشان شاعر و یکیشان مفتخور،قصد دارم طبق شرایطی که خود و طلبکارنم می دانیم ازدواج کنم.
اما مشخصات همسر آینده ام:
بیوه باشد ی دوشیزه(بر حسب اینکه کدام مناسب حال باشد)زیر سی سال و بالای پانزده سال،یهودی پذیرفته نمی شود،موطلایی باشد و چشم آبی(و لطفا در صورت امکان)ابرو مشکی.نه رنگ پریده و نه سرخ رو،نه چاغ و نه لاغر،تو دل برو باشد،سرش تراشیده نباشد،وراج نباشد،باید خوش خط باشد چون به یک نساخ ماهر نیازمندم.باید بتواند آواز بخواند و برقصدو بریان کند و بلبل زبانی کند،شیرمال بپزد اما گوشمال ندهد.برای شوهر جانش پول قرض کند.میان او و مادرش که همانا مادر زن مکرم اینجانب می باشد از اینجا تا پشت کوه قاف فاصله باشد در غیر اینصورت بنده هیچ ضمانتی نخواهم داد.
داشتن دویست هزار روبل از اهم واجبات است.
ناگفته نماند در صورت موافقت طلبکاران بنده می توان در ماده ی اخیر اصلاحاتی به عمل آوردو
آنتوان چخوف ۱۸۸۱
چند ماه پیش من در محل کارم مشغول سر زدن به کلاس ها بودم که یک فکس از اداره ما فوق ما رسید و شرح آن بدینصورت بود:
اداره آموزش و پرورش استان فارس در نظر دارد تا کتابی را از خاطرات و تجربیات همکاران به چاپ برساند لذا از تمامی همکاران دعوت می گردد مطالب خود را به این اداره ارسال نمایند،ضمنا برای آگاهی بیشتر با شماره تلفن (.........)خانم کازرونی تماس حاصل فرمایید.به نفرات برتر جوایز نفیسی اهدا خواهد شد.
به محض خواندن این نامه بسیار خوشحال شدم چرا که فرصت خوبی برای خودم یافته بودم و مطمئن بودم که مقام اول را کسب می کنم و ارزش جایزه برای من مهم نبود و مهم کسب مقام بود،چون برای نویسنده ی جوانی مثل من روحیه بخش بود.پس از بررسی از یکی از همکارانم متوجه شدم که خانم کازرونی دختر جوانی است که هنوز شوهر ندارد و البته خانم شهابی همکارم او را بخوبی می شناخت و گفت که دختری بسیار زیبا و خوب و دارای روابط اجتماعی بالا می باشد و همچنین اهل مطالعه و کتاب است و من هم بسیار خوشحال شدم چرا که در رویاهایم به دنبال همچنین زنی می گشتم و از خدا خواسته و با خودم گفتم: عالی شد،از این بهتر نمی شود،این دختر همسر ایده آل من است همین حالا باید با او صحبت کنم و به سرعت خودم را به دفتر رساندم و از این می ترسیدم که قبل از من کس دیگری با او تماس گرفته و او را به چنگ آورده باشد و گوشی را برداشتم و شماره .... را گرفتم و پس از اینکه خانم کازرونی پشت خط آمد خودم را معرفی کردم و مثل همیشه شروع کردم به تعریف کردن از خودم و آن خانم گفت:شما همان آقایی هستید که چند وقت پیش داستان کوتاهی را در همایش معلمان جوان خواندید؟ و من جواب مثبت دادم و قرار شد دو روز بعد که آخر هفته می شد من مطالبی را نوشته و برای تحویل به ایشان به شیراز ببرم ،دو شب خودم را در خانه حبس کردم و داستان کوتاهی نوشتم که هم زیبا بود و هم متفاوت و چند برگ خاطره ضمیمه آن نمودم ودر واقع این بهانه ای بود تا هم خانم کازرونی را ببینم،نامه های اداری مدرسه هر روز از طریق پست و اداره مافوق شهرستان ما به اداره شیراز می رفت ومن می توانستم مطالب خودم را بدینصورت ارسال کنم اما خودم آخر هفته از ممسنی راه افتادم و به شیراز رفتم ،طی آن دو روز که مطالب را می نوشتم تمام فکر و ذهنم پیش آن معلم ایده آل بود و مدام در این فکر بودم که وقتی با او روبرو شدم بحث را از کجا شروع کنم .
روزی که قرار بود به شیراز بروم خیلی خوشحال بودم و بهترین لباسهایم را پوشیدم و به راه افتادم،با صحبت هایی که با او کرده بودم مطمئن شده بودم که جوابش مثبت است ،و بدون اینکه او را دیده باشم نقشه های زندگی را می کشیدم و در رویاهایم خودم را با همسر ایده آلم خانم کازرونی در جاده های شمال و در تخت جمشید و پاسارگاد می دیدم و عکس های یادگاری با او می گرفتم و با او دوران ماه عسل را می گذرانیدم ،ساعت ده صبح به محل کارش رسیدم و وقتی وارد حیاط مدرسه شدم دیدم دفتر خیلی شلوغ است و یکی از دانش آموزان را به دنبال او فرستادم ،قلبم به شدت می تپید و برای دیدنش لحظه شماری می کردم ،چند لحظه گذشت و همان دانش آمور برگشت و با زبان لکنتی اش گفت:آآآقا بببخشید گفت الان الان الان می یاد.من مدتی منتظر شدم و خبری نشد و من لحظه ای به یاد ملکه های تاریخ افتادم که در مجالس مهمانان را منتظر می گذاشتند تا همه مشتاق دیدارش شوند و با خودم گفتم حتما او می خواهد این کار را انجام دهد.ده دقیقه گذشت و من دیدم که خانمی از راهروی مقابل مدرسه به سمت من آمد و گفت:شما با من کاری داشتید؟با تعریف هایی که از خانم کازرونی شنیده بودم مطمئن بودم که آن خانم همسر آینده ی رویاهای من نیست چرا که خانم کازرونی می بایست دختر زیبایی می بود اما آن خانم نه تنها زیبا نبود بلکه کمی تپل بود و صورتش به مانند گلابی زرد و رسیده ای می ماند که کسی آن را نچیده است و از روی درخت به زیر افتاده ،و قیافه اش بر خاف خانم کازرونی که من در ذهنم ساخته بودم و هنوز او را ندیده بودم مانند معلم های ساده و به قول امروزی ها بی کلاس بود،
من در جواب او گفتم:ببخشید من با خانم کازرونی کاری داشتم و دانش آموزی را به دنبال ایشان فرستادم و ظاهرا او شما را اشتباهی صدا زده است و او در جواب گفت:خوب من خانم کازرونی هستم،امرتان را بفرمایید؟به یکباره شوکه شدم و گویی آب سردی بر بدنم ریخته شد چرا که اصلا انتظار نداشتم او اینگونه باشد .من جوان پر حرف و پر رویی بودم و هستم و پر حرفی من از نوع پر حرفی های ساده لوحان نیست و من به اصطلاح یک نویسنده ام و آن روز تصمیم داشتم پس از تحویل مطالب با خانم کازرونی صحبت هایی را داشته باشم ضمن اینکه برای دیدار بعدی زمانی را مشخص کنم اما تمام رویاهای من به هم خورد و من یک شکست عشقی خوردم،مطالبم را با بی میلی به او تحویل دادم و راه برگشت را در پیش گرفتم و پشت دستم را داغ کردم که یکبار دیگر قبل از دیدن هیچ دختری به سفر های شمال و تخت جمشید نروم و عکس های یادگاری نگیرم ضمن اینکه خانم شهابی همکارم را بسیار لعنت کردم.
امروز ذوباره با او تماس گرفتم تا اسامی نفرات برتر را بپرسم و او گفت:البته هنوز کارها داوری نشده اما نفر اول خانم مهدوی مدیر ماست،نفر دوم خودم هستم و نفر سوم یکی از دوستان من است که در کازرون کار می کند،البته شما منتظر باشید و امیدوار باشید شاید اسم شما هم جزو نفرات برتر اعلام شد و هنوز کارها داوری نشده است.
آشخانه سال 10/2/1390 هاشم فرهادی